تبليغاتX
فیزیولوژی ورزشی با دکتر کاوه خبیریٍ

فیزیولوژی ورزشی با دکتر کاوه خبیریٍ

آخرین دستاوردهای پژوهشی، فلسفی و علمی

ميدانِ معرفت و شناخت انسان

چندی قبل با چند تن از اساتید خوبم  که  توفیق محبت آنها نیز بارها  در کامنت های همین بلاگ شامل حال من شده است پیرامون "معرفت"  کسب فیض می کردیم  و علی رغم  تخصصی بودن این وبلاگ ُ به همت یکی از بستگان محجوب بسیار زحمت کش  و دوست داشتنی خودم تصمیم گرفتم آن را  در اینجا به عنوان یک پست قرار دهم.

یکی ازاساسی ترین پرسش ها که پاسخ آن می تواند در رشد و تعالی انسان تاثیر بسزایی داشته باشد، سوالات مربوط به  حوزه معرفت شناسی است. پرسش هایی از قبیل: 
آیا اساسا ما می توانیم هر چیزی را بشناسیم؟ اگر چیزی را می شناسیم، از کجا می دانیم که آنرا می شناسیم و از کجا بدانیم آنرا همانطور که واقعا(در جهان خارج) هست، شناخته ایم؟
آیا شناخت همه چیز ممکن است و یا این که بعضی چیزها هستند که نمی توان آنها را شناخت؟
آیا یقین ممکن است یا اینکه همه شناخت هایمان حدس و گمان هستند؟ همه این پرسشها در حوزه معرفت شناسی مطرح هستند و به همین دلیل، فلاسفه بخش مهمی از کوشش هایشان را به مسئله شناخت، حدود و ظرفیت معرفت آدمی و ملاکهائی که با آنها بتوان درباره حقیقت و جهان خارج داوری کرد،اختصاص داده اند.
شاید در وهله اول،حدود و چگونگی شناخت برای ما مسئله مهمی نباشد اما همه ما تصوراتمان از جهان را کاملا قبول داریم و در آن هیچ شک و شبهه ای نمی ورزیم.
ولی آیا نباید از خود بپرسیم که چگونه به این شناخت دست یافته ایم؟ چرا به آن اعتماد داریم و از کجا معلوم که در اشتباه نباشیم؟ بسیار اتفاق افتاده که به چیزی مطمئن بوده ایم و سپس معلوم شده که خطا و کذب بوده است.

ممکن است گفته شود: ما جهان و پیرامون خود را  با حواس  و منطق ریاضی خود درک می کنیم ، اما با وجودیکه حواس انسان سالم، درست کار می کند  ولی در همین مورد، نمونه های بسیاری وجود دارد که حواس اشتباه می کند و هر شخصی نیز با این مسئله در زندگی خود بارها و بارها  روبرو  شده  است.


بنابراین همه قبول داریم که همیشه نمی توانیم به حواس اعتماد کنیم. زیرا در زندگی روزمره موارد بسیاری وجود داشته  که در ابتدا برای همگان یقینی بوده و سپس بی اعتبار شده است، پس اصولا چگونه می توان یقین به چیزی داشت!؟

پس از این مقدمه کوتاه. نکته اساسی که به ذهنم ميرسه که جسارتا بيان می کنم: این است که مى‏توان گفت  ميدانِ معرفت و شناخت انسان، از درون و پيرامونش، از دو گونه بيرون نيست: « شناختِ عاطفى و هنرى» و« شناختِ منطقى و علمى» ميزانِ « اطمينان» و « يقين» و « ابطال‏ناپذيرىِ» بسيارى از داده‏هاى عاطفى و هنرى، گاه، چندان استوار است كه روياروىِ معرفتِ منطقى و علمى مى‏ايستد. درمركزِتمام گزاره‏هاى اقناعى نوعى ادراكِ « بلاكيف» و « بى چه‏گونه» وجود دارد و در مركز گزاره‏هاى « اثباتى» به‏چنين‏ادراكى نمى‏رسيم.

 ادراك ما ادراكى است كه از « كيف» و « چه‏گونگىِ» آن آگاهى داريم و در مقابل بايد آن را ادراكِ « ذاتِ كيف» يا ادراك « با چه‏گونه» نام‏گذارى كرد. اين‏كه ما از متون مقدّس در زبانى غير از زبان خودمان بيشتر متأثر مى‏شويم بايد ريشه‏اش در همين مسأله ادراكِ « بلاكيف» باشد، چون در اين گونه‏سخنان در زبانِ خودمان براى « بى چگونگى» ميدانِ كمترى وجود دارد. مثال های ساده ای که در این مورد وجود دارد داستان هایی تمثیلی است که حکایت می کنند:  

مردى عاشق زنى بود و هرشب، به‏عشقِ ديدارِ آن زن،از رودخانه‏اى ژرف و هولناك، عبور مى‏كرد. اين ديدارها مدت‏ها ادامه داشت تا آن كه يك شب‏مرد، از زن پرسيد كه « اين لكه سفيد كوچك در چشم تو از كى پيدا شده است؟» زن بدو گفت: « ازوقتى كه عشقِ تو كم شده است. اين لكّه هميشه در چشمِ من بود و تو، به‏علّتِ عشق، آن رانمى‏ديدى. اكنون به‏تو توصيه مى‏كنم كه امشب از رودخانه عبور نكنى كه غرق خواهى شد» و آن‏مرد نپذيرفت و غرق شد. زيرا ديگر عاشق نبود...

روزی شیطان در حوالي میدانی بساطش را پهن كرده بود و فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند . توي بساطش همه چيز بود: غرور،حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را .شيطان مي‌خنديد و  از نفسش بوي تند و زننده جهنم می آمد. حالم دگرگون شد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را با تمام قدرت توی صورتش بکوبم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. تقوی،هوش و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر  وعده غدایی فريب مي‌خورند.
با وجودیکه از شيطان بدم مي‌آمد. اما حرف‌هايش شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و با خوشحالی در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. اما توي آن جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.  تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، اما شيطان نبود. آن وقت بود که نشستم و هاي هاي گريه كردم، توبه کردم، اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. وقتي به دنيا ميايي در گوشت اذان ميخوانند"وقتي ميميري بر بدنت نماز ميخوانند"" چه کوتاهست عمر به فاصله اذان تا نماز

 فرشته ای از خدا پرسید: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ راویست اجابت شد : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!

محبت و دوستی مثل ایستادن روی سیمان تازست هرچی بیشتر بمونی رفتنت سخت تره و هرچه دیر تر بری جای پاهات بیشتر میمونه...

حضرت علی (ع) می فرماید بگذاريد و بگذريد، ببينيد و دل مبنديد، چشم بيندازيد و دل مبازيد، که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت...

واقعیت اینستکه برخی اوقات زمان و مکان در گذار روزهای  زندگی آدم ها را آنچنان فشار می دهد که حتی توان فریاد را ندارد و تنها از شدت ناراحتی نجوا کنان کسانی را هدف می گیرند که برایشان عزیزتر و محترم ترند

 به هر حال  شعر زیر را پیشکش می کنم و امیدوارم  همان باشیم که آرزو دارید باشیم

از امتحان تو ایام را غرض آن است                            که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد 

 وگرنه پایه​ی عزت از آن بلندتر است                           که روزگار بر او حرف امتحان گیرد      

 ز عمر برخورد آن​کس که در جمیع صفات                     نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد     

 دست ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب            که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد  

  چه غم بود به همه حال کوه ثابت را                         که موجهای چنان قلزم گران گیرد        

 اگرچه خصم تو گستاخ می​رود حالی                 تو شاد باش که گستاخی​اش چنان گیرد 

 که هر چه در حق این خاندان دولت کرد           جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد    

 زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت              عطیه​ای است که در کار انس و جان گیرد

و آخرین کلام:

آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ،از روي بعضي ها جريمه ، بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو فهمید و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت... اما در قلمروِ« عشق» ، « ايمان» و « هنر» نوعى « نمى‏دانم» و نقطه « ابهام» هميشه بايد باشد وگرنه عشق و هنر وايمان از ميان برمى‏خيزد. از همين جاست كه گاه يك « اثر» براى بعضى از مردم مصداقِ هنر است و براى بعضى ديگرهنر شمرده نمى‏شود. سربلندُ و پایدار و پیروز باشيد

+ نوشته شده در  ساعت 23:27  توسط دکتر کاوه خبیری Dr.Kaveh Khabiri   |